تبليغاتX
دلم برای دلم تنگ شده


دلم برای دلم تنگ شده



 

 

برای چی. برای بدست اوردنت باید زحمت کشید

وقتی برای از دست دادن من دعا میکنی

دعا می کنی که من نباشم...

قشنگه اگه بگم به نبودنت بیشتر احتیاج دارم تا به بودنت!!!


!بهم دروغ میگی و من باور میکنم...




باور میکنم...



و تو هی دروغ می گی و من باور می کنم!!!

...تو نگاهم نمی کنی و من باور می کنم که شرم داری

باور می کنم ...

 

 

                  

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 19:41 توسط غزل| |

 

تو کجاي زندگي مني...


کجاي زندگي من ... که من احساست نمي کنم


لمست نمي کنم...


                                                 خيالي...توهمي...نيازي!!!


کجايي که دلم برايت تنگ نميشود... فقط نگرانم...نگران لحظه هايي که به سرقت رفته... اما نمي دانم چگونه...

من دلم را به تاريکي قلبم سپردم... وتو چه جالب آن را محبوس کردي...

تو ميروي و من دوباره روشن ميشوم...

و چه جالب که تو را حتي به ياد هم نمي اورم...

                           

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:16 توسط غزل| |

از ایتکه فردا پرواز کنی نترس

فردا هم روزی از روزهای زندگی توست

نترس از اینکه ثانیه های زندگیت چرا دیر حرکت می کنند به سوی فردا

نترس از اینکه عشق تا فردا شاید به سراغت نیاید!

نترس از اینکه دلت را جایی جا گذاشتی و الان اینجایی!!!

هر رور تو یه تجربه خواستنی است

شاید باید این گونه می شد تا معنی زندگی را یاد بگیری!

فردا هم روز توست نترس تو موفق می شوی...

به نیمه پر قلبت نگاه کن...

 تو هنوز هم دلت دریاست

 خودت نمیدانی...

                            

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:33 توسط غزل| |

 

 

ثانیه های دلم درد می کنند               دقیقه ها کند شدند         

    ساعت بی حرکت!

 

چقدر سخت است شناختن بوی تو!              در این لحظه ها

 

هوا هوای تو نیست!

 

عاشقی بهانه میخواهد               آن بهانه , هم بهانه تو نیست!

 

                        

 

ساعت دلم باید کوک شود!  

 

و دقیقه ها یاد بگیرند  که بدنبال ثانیه ها حرکت کنند!

 

                                                             بدون لحظه ای نگاه کردن به جای پایت

 

                             

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:1 توسط غزل| |

 

 

گاهي از کلمات خسته ميشوم 

 وقتي همش تکرار مي شوند و رور زندگيت را تکرار مي کنند..

از اينکه جاي "اين"را با "ان" ...  جاي "تو" را با "او" عوض کنم خسته ميشوم

از اينکه تکرار لحظه هاي تو باشم خسته مي شوم ...


از اينکه جاي گريه ...با کلمات جمله اي  بر از خنده بسازم و لبخند تلخي بزنم خسته مي شوم


چرا - چرا نبايد صاف ايستاد و گريه کرد....

چرا بايد در بس خنده اي گريه کرد!!!

چرا نبايد "مرد" بود و و گفت اشتباه کردم و در بس کلمات بنهان نشد!!!
چرا نبايد گفت دلتنگم !!!

چرا....

بارها خواستم ادرس اين همه تکرار  را عوض کنم
اما نشد...
خواستم که دوباره تکرار نباشد اما ميدانم آنجا هم جاي بايت را خواهم ديد و باز تکراري مي شود..

 

چه کنم از این همه ـ  تکرار


 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:30 توسط غزل| |

دست نوشته هامو میخونی !!!!    با توام...

با تویی که همیشه دوست داشتم  اولین کسی باشی که میخونی!!!

دیگه رنگ محبت ندارن       دست نوشته هامو میگم   نمیدونم شاید من احساسشون نمی کنم.

 

دلم خیلی برات تنگ  نمیدونم  شاید الان واسه گفتنش خیلی دیر!

...اما تنگه

نمیدونم چرا نمی تونم عاشق کسی شم   کسی رو دوست داشته باشم ...

موندی جلوی قلبم نمیزاری کسی بیاد تو   چرا؟

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:31 توسط غزل| |

نمی دونم چی کار کردم که این قدر واسم سرسختی میکنی      اما این سر سختی رو دوست دارم

این محبت   این عشق  این لطف و محبت رو دوست دارم

 

قلبم سخت شده و تو سعی می کنی نام خودت  و روش حک کنی و من دوست دارم!

دستام سردن.................. تو می فهمی.........و "ها" می کنی ..... تا من گرم شوم!

 من...............

 

نگاهم می کنی و من زیر نگاهت احساس امنیت می کنم  ولی باز فرار می کنم...

عشقت را با تمام وجود حس می کنم اما می ترسم    یه روزی   یه جای   یه نفر  از دستم بگیردت!

 

و باز هم مقاومت می کنم و تو سر سختی !    ومن    دوست دارم این سرسختی رو

 

                                  

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:5 توسط غزل| |

             تعطیل  شدم !!!                       

سلام به همه بچه هایی که دوستشون دارم

وبلاگمو به زودی می بندم

 

نمیدونم شاید یه وبلاگ دیگه  بزنم که اگه زدم حتما ادرسشو به ایمیلاتون میفرستم واگه هم نه که دیگه هیچی!!!

با بهترین ارزوها

 

غزل

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 17:12 توسط غزل| |

شکرمي کنم به خاطر بودنت  به خاطر شنيدنت به خاطربوي بهار و رسيدن ماه تولدم
به خاطر تو که هيج وقت تنهام نذاشتي به خاطر تو که هيچ وقت پشتم و خالي نکردي
و به خاطر تابستاني ديگر که بزرک شدم
و باز هم تو را مغرورانه در کنارم دارم _ دستانت را حس ميکنم و دست مهرباني که وقتي دلتنگ اين روزگارم به سرم ميکشي و تحملي که بعد از اين همه محبتي که در حقم کردي با  لبي بر از شکايت از من »باز هم  داري....
 
دوست دارم خداي نازم

دلم میخواد اولین کادومو از تو بگیرم

 

چشمامو میبندم ۱-۲-۳-....

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:28 توسط غزل| |

امروز مرد   .  امروز براي هميشه مرد
ولي من تنها نشدم
                                            شاد شدم   پوسث انداختم   زنده شدم
...نور افتاب را مي بينم و
سياهي شب را ! ستاره اي را مي بينم که از همه بزرگتر است اما من اني را انتخاب مي کنم که از همه کوچکتر و کم نورتر است !
تا به دنبالم باشند!
ماهي را مي بينم که هيج وقت انقدر زيبا نديده بود مش
و خودم ...
وخودم را در اينه .که هيچ وقت جرات نگاه کردنش را نداشتم !
چقدر بزرگ شدم .چقدر...
چشماني درشت و سياه
صورتي استخواني ...................  لباني کوچک

واي که چقدر از کودکي فاصله گرفتم بودم و نمي دانستم ...
دستي به صورتم کشيدم و لباسي صورتي بر تن

                                        چرا زودتر نمرده بود........

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:36 توسط غزل| |


Design By : Night Skin