تبليغاتX
دلم برای دلم تنگ شده

تولد

شکرمي کنم به خاطر بودنت  به خاطر شنيدنت به خاطربوي بهار و رسيدن ماه تولدم
به خاطر تو که هيج وقت تنهام نذاشتي به خاطر تو که هيچ وقت پشتم و خالي نکردي
و به خاطر تابستاني ديگر که بزرک شدم
و باز هم تو را مغرورانه در کنارم دارم _ دستانت را حس ميکنم و دست مهرباني که وقتي دلتنگ اين روزگارم به سرم ميکشي و تحملي که بعد از اين همه محبتي که در حقم کردي با  لبي بر از شکايت از من »باز هم  داري....
 
دوست دارم خداي نازم

دلم میخواد اولین کادومو از تو بگیرم

 

چشمامو میبندم ۱-۲-۳-....


 

نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


love me

امروز مرد   .  امروز براي هميشه مرد
ولي من تنها نشدم
                                            شاد شدم   پوسث انداختم   زنده شدم
...نور افتاب را مي بينم و
سياهي شب را ! ستاره اي را مي بينم که از همه بزرگتر است اما من اني را انتخاب مي کنم که از همه کوچکتر و کم نورتر است !
تا به دنبالم باشند!
ماهي را مي بينم که هيج وقت انقدر زيبا نديده بود مش
و خودم ...
وخودم را در اينه .که هيچ وقت جرات نگاه کردنش را نداشتم !
چقدر بزرگ شدم .چقدر...
چشماني درشت و سياه
صورتي استخواني ...................  لباني کوچک

واي که چقدر از کودکي فاصله گرفتم بودم و نمي دانستم ...
دستي به صورتم کشيدم و لباسي صورتي بر تن

                                        چرا زودتر نمرده بود........


 

نوشته شده توسط غزل در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

 

کسي مي گفت تنهايي من بزرگ است از ان مي ترسم
کسي مي گفت تنهايي من سايه اي به دنبال خود دارد بزرگ,به نام خاطره
کسي مي گفت تنهايي من ,تنهاست ,دلش گرفته , واي که چقدر تنهاست
کسي مي گفت کنج تنهايي من ديواري دارد بزرگ
به پهناي عشق ,به ارتفاع دوري
دوستش دارم اما گاهي شيطنت مي کنم و از ديوار تنهاهیم بالا مي روم تا ببينم پشت ديوار دوريم  او کجاست؟!

برايش دست تکان مي دهم که بگوم چقدر دلم برايش تنگ است اما ناگهان به خودم مي ايم دستم را پايين مي کشم تا مبادا مرا ببيند!!! بگذار به زندگيش برسد! ...........
زندگي جاري است ,پرنده هم چنان مي خواند و ... من ارتفاع دوري را بيشتر مي کنم......
کسي مي گفت زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود............
نور هست
ايمان هست
تا شقايق هست زندگي بايد کرد

 

 


 

نوشته شده توسط غزل در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


وقتي مي گفتند دنيا دو رو داره , واي به حال روزي که باهات سازگار نباشه !


فقط به گوشم اشنا بود ........

اما حالا وقتي دارم درکش مي کنم , حسش ميکنم,  چقدر دردناک تر از اون چيزيه که حتي خيلي ادما به راحتي به زبون ميارن
و چيز جالب تر از اون اينه که هيچ کس اون غم و تو چشات نمي بينه حتي بهترين دوستت که هر روز با هم مسير خونه تا دانشگاه رو طي ميکنيد
اما درست همکلاسيت اونم همکلاسي پسرت وقتي يهو ناغافل ازت مي پرسه خانم ... يه مدتي خيلي تو همي؟ ميتونم کمکت کنم ؟ با خودت ميگي نه غزل اونقررا هم زرنگ نيستي که کسي چيزي ازت نفهمه......  ولي چرا اون؟
و اون لحظه فقط ميتوني لبخندي بزني و بري....
خيلي خسته ام  نميدونم کجاي راه زندگيم واشتباه قدم برداشتم که حالا تو چند راهي زنگيم موندم .......

   ... دنيا دو رو داره ...!!! واي به حال روزي که باهات سازگار نباشه

                             

                                     

                                 


 

نوشته شده توسط غزل در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت


 

بيشتر از آن چه که فکر مي کني دوستت دارم
تويي که هيچ وقت به هيچ چيز... فکر نميکني

                                             
                                          نقاشي تو ر ا ميکشم
                                                  ولي به جاي رنگ قرمز به قلب فلزيت ضد زنگ مي زنم!
                                                              تا از اسيب اشک هايم در امان باشد!!!

                       سلام به ببخشید دیر شد ار همتونم ممنون که بهم سر زدیدیه مشکلی  واسم پیش اومده بود که خوب.....  بازم ممنونم


 

نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


میتونی نه؟؟

 

 

چشماتو ببندو فکر کن که ميشه از نو  شروع کرد

مثه خورشيد بعد مردن دوباره ميشه طلوع کرد

چشماتو ببندو فکر کن به ته خط نرسيديم

روشني تو قلبمون هست,هنوزم پر از اميديم

چشماتو ببندو فکر کن ميشه کينه رو رها کرد

ميشه از گذشته رد شد غمو از سينه جدا کرد

چشماتو ببندو فکر کن زيادم دنيا سياه نيست

مي شه پيدا کرد تو دنيا کسي رو که بي وفا نيست

چشماتو ببندو فکر کن که چقدر تنهايي سخته

تو کوير دل ادم همدلي يه تک درخته

چشماتو ببندو فکر کن ميشه بشکني غرور و

تو دلت به جاي نفرت بذاري عشق و سرورو

چشماتو ببندو فکر کن  که که هنوزم ميشه خنديد

ميشه با يه کم تحمل, ميوه خوشبختي رو چيد

چشماتو ببندو  فکر کن که هنوزم اول راهيم

من و تو آره من و تو واسه هم يه تکيه گاهيم

چشماتو ببندو فکر کن...

                                

 


 

نوشته شده توسط غزل در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


من و شکست

 

                                        

    

 

 

       شکست _ شکست من _ تنهايي من 
                                      

      و دوري من

تو پيش من از هزار پيروزي عزيزتري و در دل من از همه افتخارهاي اين جهان شيرين تري.
                                       

     شکست _  شکست من _ خودشناسي من و سر پيچي من 
                                       

      از توست که ميدانم هنوز جوانم و پاي چابک دارم 
                                      

        و به دام تاج شمشادپژمرده نمي افتم0 
                                  

            درتوست که به تنهايي رسيده ام 
                                        

     ولذت رانده شدن و دشنام شنيدن را چشيده ام

شکست من همراه دلاوري من تو سرودهاي مرا خواهي شنيد و فريادهاي مرا و سکوت هاي مرا
وهيچ کس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بالها و خيزش موج ها و تنها تويي که از شيب

صخره من بالا مي ايي

 

 

شکست من

من و تو با طوفان خواهيم خنديد و با هم گور همه آنهايي را که در ما مي ميرند خواهيم کند و با

اراده در آفتاب خواهيم ايستاد

و خطرناک خواهيم بود.........
 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 


 

نوشته شده توسط غزل در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت


دیگه تموم شد

امروز يه روز ديگه است    
يه سال ديگه است


سالي که شايد مهمترين  جاي خاليش تو بودي که احساس مي شد
يه سال  بدون تو ...
با تموم خوبي و بدياش
ديگه ميخوام فراموش کنم    ...
نه اينکه ديگه دوستم نداري يا من ندارم!!!
واسه اينکه با رويا بودن خسته شدم
مي خوام ديگه چشمام و رو واقعيت نبندم  ميخوام اين چيزي که هست قبول کنم نه اينکه به خاطر تو عوض کنم!!!
ميدوني


تموم وسايلت و باز کردم روميز کامپيوترم_ميز آرايش_بوفه_حتي ميز کنار تختم...
يه روانشناسي ميگفت:
اگه مي خواين کسي رو واقعا فراموش کنيد اون هم با بهترين حالت تا بتونين تصميم هاي بهتري در زندگيتون بگيرين

به حالش گريه کنيد _وسايلشو تو اتاقتون با زيبابب بچينيد _هيچي را خراب يا بسته بندي نکنيدوبه همه اون وسایل نگاه کنید به حالش گريه کنيد بلند بلند  خجالت نکشيد که کسي  بشنوه يا بفهمه
با خودتون رو راست باشيد ببينيد مي خوايد يا نه ؟؟؟
اگه خواستيد يه نه محکم بگيد تا تموم شه.

بذارين اون ادم با خاطره خوب از ذهنتون بره بيرون

اگه قسمت زندگيتون باشه بر مي گرده اگه نه هم بذارين اون ادم با خاطره خوبي بره
منم دارم همين کاروميکنم  مي خوام تو رو همين حالا با همين نوشته از ياد ببرم  نه از کينه بلکه از چيزي که اشتباه  بود  و دیگه نمیخوام با سال جدید همرام باشه...

و

 

سال نو مبارک


 

نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت


چرا این طوری شد...

                         

نميدونم چرا عاشق آسمون شدم!

 نميدونم چه طور شد يه روز هوس کردم سرم و بالا بگيرم و از ابر هاي آسمون واسه خودم يه دوست با يه چهره مهربون پيدا کنم.
شايد باورت نشه ولي آسمون خيلي بهم کمک کرد!از تو سبدش ابرا رو واسم گلچين مي کرد

 يه روز تموم وقتم و گرفت! خيلي خسته شده بودم ....... اما بالاخره پيداش کردم!!!!

هر روز مي ديدمش _ واسش دست تکون ميدادم_خنده ميکردم_بوس مي فرستادم_حرف ميزدم . اما نمي دونم يهو چي شد ديگه  نيومد يشم. اصلا پيداش نبود! دلم خيلي هواش و کرده بود.داشتم دق مي کردم واسه يه لحظه ديدنش! يعني کجا بود...
رو کردم به آسمون و گفتم :کجاست دوست من!دوست تنهاييام...........
چرا نمياد؟؟؟
آسمونم ناراحت بود روش و برگردوند.شب شد!زودتر از هميشه شب شد !
يه نفر تو خواب صدام کرد دوستم بود _دوست مهربونم گفت که اين بار نوبت باريدنش گفت که بايد بره.قرعه اين دفعه به نامش ..
مي گفت دلش واسم تنگه.
نيومده تا به نديدن هم عادت کنيم . خواستم بغلش کنم که يهو از خواب پريدم. صبح شد.
داشت بارون مي باريد !نم نم و خوشگل  مثل خودش 
رفتم زير بارون  چقدر خوب بود  چقدر مهربون  وقتي به صورتم مي خورد انگار داشت نوازشم ميکرد _بوسم مي کرد_مي خنديد... مثل اون موقعه ها

                             


حالا از اون روزهر وقت بارون و مي بينم ياد تو ميفتم که تو رو تو ابرا ديده

بودم و  پيدا کردم و دلم مثل آسمون  واسه عشقت واکردم و مثل نم نم بارون از دست دادمت...

 

 


 

نوشته شده توسط غزل در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


میخوام همه بدونن

سلام
اين دفعه تصميم گرفتم به جاي بازي با کلمات برم سر اصل حرفم
نه اينکه بگم تمام اين نوشته هام واسه اون نه!!!خودشم ميدونست که اين طوري نيست چون اکثرا واسش مي خوندم و اونم ميگفت کجاي نوشتم مشکل داره!!!
نمي خوام بگم قصه از کجا شروع شد مي خوام بگم چه طوري ادامه پيدا کرد و تموم کرد.........
روز اولي که من و اون خواستيم بدون مقدمه با هم دوست باشيم به هم گفتيم 2 تامون !!! که حرف ازدواج بين مون نباشه مثل 2 تا دوست که باعث پيشرفت هم بشن نه اينکه از يه سني شروع به زن و شوهر بازي کنن
گفتيم با هم گفتيم اما قضيه از همين اما شروع شد .....
بعد از 3 ماه درست يادم نيست حساسيتمون نسبت بهم زياد شد دوست داشتنمون هم اين طورميدونم که مال اون بيشتر از من بود.دوست داشتم هر جا ميخواست ميره و مياد بهم خبر بده  همیشه در دسترسم باشه چون دلم واسش تنگ میشد ... امان از روزي که با دختراي فاميلشون هم کلام ميشد اون روز غزل ديگه غزل نبود تا شب و واسش تلخ نمي کردم اروم نميشدم  نه اينکه از امد باشه نه!حسوديم ميشد دوست نداشتم کسي رو که اينقدر دوستش داشتم با اين و اون هم کلام شه جلوي خودم چرا اما بدون من نه يه نه محکم بود!
يا اينکه هميشه دلم ميخواست چيزهايي که ميخواستم واسم بخره!شايد خندتون بگيره به بار سر خودکاری بود که تموم کرده بودم و لج کردم تا برام بخره  شايد 10 برابر بهترشون خودم داشتم يا مي خريدم اما اينکه اون واسم بخره يه چيز ديگه بود الحق والانصاف هم مي خريد حتي اگه در بدترين شرايط مالي بود يا اينکه يادم سال اولي که دانشگاه قبول نشدم 2 روز باهاش حرف نزدم اون دانشجو بود بهترين رشته رو داشت ميخوند حق داشت دوست دخترشم مثل خودش باشه اما بازم در بدترين شرايط پيشم موند و  تنهام نذاشت و خيلي از اين اتفاقا که الا ن دارن خاک میخورن...........
اما با توجه به همه اين حرفا نميدونم چرا از وابستگيمون مي ترسيدم همش يه قسمت قلبم نگه ميداشتم که اگه يه روزي رفت بتونم خودم و کنترل کنم   هميشه ی هميشه اين مد نظرم بود يادم هر وقت ميمود من هميشه با يه لباس _با کمترين آرايش ميرفتم پيشش  هميشه هم مورد اعتراضش هم بودم اما نميدونم چراهميشه مي ترسيدم اين ترس. ترس از اينکه ديگه نباشه ترس از اينکه خونواده هامون نذاره. ترس از اين که بهم خيلي علاقه مند شيم  نتونیم از هم جدا شیم . همیشه دوست داشتنمو تو دلم حبس کردم هميشه ميخواستم اون از من بدش بياد اون بگه نه!!! دلم ميخواست ازم خسته شه که اگه يه روزي نه اومد غصه نخوره که بگه غزل دختر خوبی بود که بخاطرم قيد همه رو بزنه دلم ميخواست ندونه چقدر دوستش دارم ندونه

نمی دونم چرا کار دنیاا اين طوريه!!!!!!  درست زمانی که احساس مي کني همه چي داره درست پيش ميره يه اتفاق همه چي رو عوض ميکنه
تو همين گيرو داد ها بود که يکي از بهترين کسم سرطا ن گرفت دنيام سياه شد!ديگه نمي خواستم زنده باشم! ديگه نمي خواستم ببينم! ديگه نمي خواستم هيچي رو داشته باشم !ديگه آدم سابق نبودم مي خواستم از لحظه هام استفاده کنم
به اون فکر کردم  ... یهو یه چیزی از جلو چشمام رفت کنار .... تصمیم  گرفتم علت کارامو بهش بگم  خواستم نگهش دارم تا هر چي خدا خواست همون بشه
اما اون عوض شده بود ديدم فايده نداره من تموم زحمتم و کشيدم با اينکه دخترم اما غرورم و پيشش شکندم من پا پيش گذاشتم اما بازم نه اومد
هنوزم که فکر ميکنم ميگم شايد صلاح ما اين طوري بود.
شايد با بيماري بهترين کسم خدا مي خواست چشم من و باز کنه  که شد.....اما.................
من اينا دو مي نويسم تا يادم بمونه  يه چنين اتفاقي تو زندگيم افتاده که بزرگ شم که خیلی چیزا ارزش نداره که تموم زندگی آدما با یه اتفاق میتونه عوض شه حالا یا بد یا خوب

آن روز که از ته دل می خندم بدون که چقدر غمگینم............


 

نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت